تبليغاتX
کلبه ي عشق
کلبه ي عشق

درباره ي دردتنهايي وحفظ حرمت دردكشيدگان

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:26 توسط ...............| |

 

-همیشه در بهترین زوایای قلبم خواهی ماند آنجا که فقط جاودانه ها می مانند ....

-مثل آنکه شاهرگ احساسم را زنده باشی بند نمی آید دوست داشتنم....

-چگونه می توان به تاول های پا گفت تمام مسیر طی شده اشتباه بود....

-کاش میشد درکودکی می ماندم تابه جای دلم سرزانو هایم زخمی میشد.....

-زندگی تاس خوب آوردن نیست تاس بدرا خوب بازی کردن است...... 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:24 توسط ...............| |

فقیربه دنبال شادی ثروتمندوثروتمندبه دنبال آرامش زندگی فقیر است کودک به دنبال آزادی بزرگتر وبزرگتر به دنبال سادگی کودک است پیر به دنبال قدرت جوان وجوان به دنبال تجربه ی سالمند است آنان که رفته اند درآرزوی بازگشت وآنان که ماندند دررویای رفتن خداوندا کدامین پل درکجای دنیا شکسته که هیچکس به مقصد خود نمیرسد .

نمی دانم چرا چشمانم بی اختیار خیس میشوند ،می گویند حساسیت فصلی است ،آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم .........................

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:14 توسط ...............| |

تقدیم به کسی که تک تک لحظه های زندگیم بدون اون می گذره ولی خودش خبر نداره...

تقدیم به کسی که مدت هاست ندیدمش ولی با خاطراتش روزهامو به شب می رسونم ...

دلم برات تنگ شده ...

 

 

 

اینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌
منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که
گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از
اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ،
پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین …
گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن
تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 9:44 توسط ...............| |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 9:38 توسط ...............| |

نترس بیا ، بیا تا باهم بسازیم.برای هم بخونیم و بگوییم از عشقمان و خاطراتمان.نزدیکتر بیا تا دوباره تو را ببوسم و درون چشهایت را ببینم و بگویم ای عشقم دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:24 توسط ...............| |

 

شبی غمگین، شبی بارونی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندونست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 8:34 توسط ...............| |

 

نم نم عشقت را...

   با دریای محبت دیگران عوض نمیکنم ،

                         حتی اگر در طوفان غمت بمیرم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 8:27 توسط ...............| |

 



در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود.

حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان،قاضي نامم را بلند خواند.

گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد.پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

كنار چوبه دار از من خواستند تا آخرين خواسته‌ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند:دوستت دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 9:2 توسط ...............| |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

به هوای قلب من امدی وگفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 1:37 توسط ...............| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ